Wednesday, October 14, 2009

داستان اولين بوسه‌ اش شباهت مكاني و زماني به قصه‌ي من داشت با يك بازه‌ي زماني بيست و پنج ساله

تخم مرغ‌ها را داخل ظرف كه مي شكست..زير چشمي نگاهم كرد و گفت

هيچ وقت مسير زندگي ت رو به خاطر.. مردي ..عوض نكن

و پاي نيم پخته رو هل داد توي فر

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ..مرد!!!!دد

و نگاهم چرخيد به نقطه‌ي نامعلوم