توي بزرگراه بدون اتوبوس، تاكسي و ترم ... گم شده بوديم ، نه نقشه يي و نه دركي از مكان....نصفه شب....
اون طرف دختر و پسري در فاصله ي كوتاهي از هم به سمت خانه ها شان مي رفتند
صدايشان كرديم
هر دو آمدند
به سختي انگليسي حرف مي زدند...ولي با كمك هم مسير رو به ما نشون دادند
دور كه شديم برگشتم وممتد نگاهشان كردم...
لحظاتي با هم حرف زدند و بعد دوش تا دوش هم مسيرشان رو ادامه دادند
ارام زمزمه كردم..شايد گم شدن ما بخت آنان بود براي پيدا كردن هم...
who knows!!
Friday, August 28, 2009
who knows!
Subscribe to:
Comment Feed (RSS)
|