Wednesday, August 12, 2009

hot free hug

دستم رو اروم فشردم رو دست هاي سفيد و سردش و سر انگشت هاشو گرفتم

گفت مي توني بيزينش كني...برو شمال وهات هاگ بفروش وسط زمستون

هر دو دستش رو آروم بين دستام گرفتم و گذاشتم تو لذت گرماي دستام غرق بشه.......عصر خنكي بود و پاييز

و برگ هاي در حال زرد شدن
و خيابون شلوغ جشن آخر تابستون
و موسيقي و رقص و آب جو


و من پر بودم از هات فري هاگ تو دل سرما