Saturday, November 14, 2009

لوئيز

دعوتش كردم شنبه براي ناهار
عذر خواست، كه شنبه ظهرها با خونوادش ناهار مي خوره

لوئيز دخترك بيست و پنج ساله ي سوئدي در همون شهري كه خونوادش زندگي مي كنن زندگي مستقل دانشجويي داره

Thursday, November 12, 2009

...

پدر و مادر يوهان از شمال سوئد اومدن براي كمك كردن به هش
يوهان داشت آپارتمانش رو عوض مي كرد

Saturday, November 7, 2009

pms


براش پي ام مي ذارم

tack så mycket lila socker , you made my this PMS, the happiest one I ever had...
yes you did.....

و من چه قدر به اهميت دادنش نياز داشتم

times

غرق مي شم تو مقاله ش كه برام ميل زده

African - American story tellers تو اون قسمت
مفهوم ايونت و زمان، خصوصان الان كه خودم رو تئوري هاي زمان دارم كار مي كنم
when the events express the time
مي خندم از اين مفهوم جديد كه تو كلم پيچيده
...
currency trade غرقه تو اينوست منت گيم جديدي كه راه انداخته و
نگاهم مي كنه
-my events express my time...
-yes and my times express my events and that 's why you are a spontaneous girl!!

ولي نظم احمقانه ي هم دارم
و مي خنديم
احمقانه




*يك مثال ساده مي تونم به حركت مي ني بوس ها اشاره كنم كه زمان حركت وقتي هست كه مي ني بوس ها پر مي شن..يعني ايونت تعيين كننده زمان هست

ولي زمان حركت ترم/مترو فيكس شده و تردد ادم ها با زمان صورت مي گيره *

delay


موقع خداحافظي ، سفت تر از دفعات قبل در آغوشم گرفت ، گونه م رو چسبوندم به گونش
چروك هاي پيري ، مبارزه براي زندگي، و تلاش براي بودن توي ده درصد دنيا..براي بقا
زن بودنش و....تلاش چند ده ساله براي تغيير تفكرها
و تئوري ها و فرضيات ثبت شده ش
و داستان عجيب اولين بوسه ش ‌ازهمسر سوئديش....و محلش....



و تنيده گي غريب اين دو بوسه با تاخر چند ده ساله
و اون پسيو هاس كوچك و دوست داشتني
و من و او
و آينده‌ي من

و دوباه..بازي غريب مكان ها
و من

و مهر بي حد سوئدي ، آرام وگرم

......
فقط شنبه ها بذار غرق شن تو هرزگي شون
..
رازش همينه ه ه
مي خندم
صداي موبايل مي آد
.....
I was to text !!!
you really make me happy.........pussar!

Thursday, November 5, 2009

گيس طلا


نمي دونم چرا اين عكس من رو ياد مرحوم گيس طلا مي ندازه

رقص


براي اولين بار
سير، تنگاتنگ تن مردي، در حضور همه، رقصيدم

مردي كه رقص خوب مي دونست
و من رو هم


Wednesday, November 4, 2009

ميناروتي

خنديد و گفت...هيچ وقت در مورد چيزي تيز نظر نده...
ده درصد ادم ها زندگي مشترك خوبي دارند...من روزي خواستم جزء اون ده درصد باشم

تو هم چيزي رو كه تو رويات هست بخواه

و من به روياهام فكر مي كردم

خيلي وقت بود عميق به اون ها فكر نكرده بودم

Friday, October 30, 2009

ارزش

- I will make the dishes..
و ظرف ها رو هل داد توي آب كف آلود داخل سينك
نگاهم چرخيد روي لوئيز و مايك ونلز

و رسيد به ادام...در حال ظرف شستن

- برمي گردي
- نمي دونم هنوز
سخته با تمام چيزهاي بد...برگشتن و دوباره شروع كردن
....نگاهش از روي ظرف ها چرخيد و خيره شد تو چشمام
- چيزهاي قشنگي داريد دختر، چيزهايي به ارزش‌مندي ارزش

صبح زود توي ترم...سرم روي شونه هاي لوئيز بود و فكرم پيش ارزش هايي كه ادام تو چند ماه اقامتش تو ايران، اون ها رو پيدا كرده بود

ارزش هايي به ارزش مندي ارزش، شايد!


Thursday, October 29, 2009


طبيعت بكر و دست نخورده، همون جور كه بوده و همون جوركه قرار است لذت برده شود
و
اين اوج لذت هاي پنهاني مي شه وقتي

اون طبيعت انسان هست


Saturday, October 24, 2009

اجتماع

جالبه كه ضعف هات وقتي از لاك خودت بيرون مي زني به يه اجتماع شلوغ، يكي يكي از اون ته مي زنه بيرون
سوراخ هايي به اندازه‌ي تمام سال‌هاي زندگي ت

Wednesday, October 21, 2009

عكس

خيلي زمان نمي بره كه يه عكس برات، شروع به متولد شدن كنه .. و رشد كنه و هر روز زيبا و دلنشين بشه
و اون وقت ميون تموم ناآرومي هات
اون عكس ، كوچولوكوچولو ، پر و آرومت كنه

Monday, October 19, 2009

پرواز عمودي

گفتم مي دونم كجام الان

و براش تصويري از زندگي م كشيدم

زندگي من پرواز عموديه سومه

جداي از پرواز شازده كوچولو و جاناتان سگووال
من اين جام ، زياد دور نيستم، دارم لذت پرواز عمودي رو تجربه مي كنم و بر مي گردم براي شستن بالام، به همون رودخونه‌ي كوچيك كنار خونه درختيم
.......
كسي رو مي خوام كه مثل من شنا رو ياد گرفته، دويدن رو تجربه كرده و لذت برده.. و گاهن تو پرواز هم همراه خوبي باشه و گاهن تو دويدن به سمت خونه درختي ،

اون جايي كه من الان هستم

هدف فقط پرواز عموديه و پرنده ها هيچ وقت فرقي با هم ندارن

پرواز من ، شكل سوم پرواز هست
درست مثل همه ي چيزهاي سوم تو زندگي م

خنديد
yes I know you need a nice one...
.......
دارم به شكل چهارم فكر مي كنم
پرواز عمودي نتها

Sunday, October 18, 2009

شايد ..آره


بعضي وقت ها بردن..همون كاملان باختن هست

شايدم نه


ناديده

فكر نكرده بودم . و چه خوب متوجه م كردي پسره

كه دو سال طول كشيد آرزوي اولم رو لمس كنم

نصفه هاي شب ..تو خيابون هاي گوتنبرگ ..موهاي باد خورده ونيمه مست

نوك انگشتايي گرم از پك هاي سيگارررر

و زندگي كه باختن و بردنش فرقي نمي كنه


Thursday, October 15, 2009

پك هاي با همراه

مي توني تموم دور و برت رو اروپايي و آمريكايي بور بچيني...مي توني تو بار و كلاب و كازينو باهاشون بخندي و وانمود كني با همون آبجويي كه اون‌ها رو مست مي كنه تو هم مست مي شي...كه كم كم مي شي!!

مي توني با موزيك هاي متال كه برات غربت جند هزا كيلومتري داره بدنت رو تكون بدي كه آره داري مي رقصي

گاهن هم مي توني سر بخوري تو مكان هاي خصوصي شون...غلط بزني تو تن هاي نرمشون، و موهاي بلوند و هويجي و خرماييشون رو با نوك زبونت لمس كني

مي توني
..............


ولي هيچ كدوم مزه ي اون سيگار اخر شب رو كه با دو تا هم زبون خوب، مچاله از سرمان منفي چند درجه ، كه لب‌هات يخ زده ت رو هل مي دي جلو تا از سيگار رفيقت سيگارت رو آتيش كني ...
هيچ كدوم اون ها جاي اون لذت چند دقيقه اي رو نمي گيره

وقتي حرارت سيگار رفيقت لب هاي يخ زده ت رو داغ و زنده مي كنه

Wednesday, October 14, 2009

هوس كردم تنهايي ، بدون آشنايي ، برم كلاب
و تا آخر مستي برم


مست و منگ


داستان اولين بوسه‌ اش شباهت مكاني و زماني به قصه‌ي من داشت با يك بازه‌ي زماني بيست و پنج ساله

تخم مرغ‌ها را داخل ظرف كه مي شكست..زير چشمي نگاهم كرد و گفت

هيچ وقت مسير زندگي ت رو به خاطر.. مردي ..عوض نكن

و پاي نيم پخته رو هل داد توي فر

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ..مرد!!!!دد

و نگاهم چرخيد به نقطه‌ي نامعلوم

Thursday, October 8, 2009

self-

مي خنده و مي گه وقتي باهاشم اعتماد به نفس دارم.. خودمم و اين خود رو همون جور كه هست دوست دارم
بر خلاف بقيه!!
ممتد نگاهش مي كنم و مي گم مي فهمم
آخه اون اعتماد به نفس داره

رازش همين هست

Wednesday, October 7, 2009

مي گم بر‌مي گردم، بهتر و بيش‌تر

نگاه اشك آلودش رو مي بينم كه خيالي نيست از پنهان كردنش

- ولي اون وقت ديره

.....
دير


و من معني اين دير رو در لحظه هام اشك ريختم