Tuesday, July 14, 2009

آرزوهام يعني مردن....؟؟ا


كوچه اي كه توش زندگي مي كنم از بهترين و اصيل نشين ترين محله هاي گوتبرگه

در مركز شهر كه بيست دقيقه اي پياده روي ازش ، يه درياچه ي بزرگ و قشنگ با پارك چنگليه

بگذريم
امروز من تو كوچمون يه گوزن مادر رو با بچه ش ديدم
واقعي و زيبا با شاخ هاي اصيل

براي من هيجان و شاد شاد
وبراي اينجا يي ها خيلي معمولي و عاديه



شايدم من وسط تابستون، گوزن هاي پاپا نوئل رو ديدم

يعني دارم به آرزوهام مي رسم

امروز تمام بعد از ظهر فكر مي كردم آرزوهام چي بوده!!!ا

Friday, July 10, 2009

سر اومد زمستون

صداي رامين و مي خوام..رويا و فرشته رو

سر اومد زمستون رو خيلي زيبا مي خوندن...يادش به خير...بعد از ظهرهاي مستي تو دل كوه و كوير هاي بي نام


گوش كنيد
http://soundcloud.com/sadra/khashak-sar-oomad-zemestoon

Tuesday, July 7, 2009

perfects

پسرك مي نشيند بلند مي شود..و مي گويد..به سرنوشت، تقدير و اين جور چيزها معتقد نيستم

مي گويم، من هم نيستم

تلاش مي كنم، همه چي خوب پيش مي ره...پرفكت

سهم من خوب پيش مي رود
...

مي خوابم، بلند مي شم

و مي بينم
همه چي ويران شده
اينبار هم
پرفكت
و باز مي گويم...به تقدير يا سرنوشت يا هر چيز ديگر كه مي نامندش ،،، اعتقادي ندارم

Sunday, July 5, 2009

مجازيت



شده وقت هايي كه بترسيد
از اينكه از پشت اينترنت حتي ثانيه ي دور شويد..حتي براي خواب
و هي ماندن تون رو كش بدبد
به بهانه ي مطلبي يا چيزي بي خود حتي
...
اين طور شدم

اين دنياي مجازي شده آمدن و ماندن هاي بي پايان و واهي ي يم

اين زندگي رو نمي پسندم
كه هر چند وقت خودش رو نشون و تحميل ميكنه

خانه نوها

وارد خانه يي نو كه مي شم....زندگي شون شادتر مي شه، اميد و عشق دوباره
و گويا با هر شادي و زيبايي كه به اون ها مي بخشم
خودم چيزهايي رو از دست مي دم

عميق ِ..عميق ....


خواهش مي كنم اينبار به من عادت نكنيد كه

عادت كرده مي شم
دوست دارم سفر بعديم ..سبك تر وتنهاتر باشه ..بي خيال و روياي هر ديگـــــــــــــــــــــــــري


زندگيم به آرامي در مركز شهر گوتبرگ ، در خانه ي با قدمت صد ساله ، نزديك درياچه ي بزرگ داره همون طور آروم و پر خلسه هضمم مي كنه
ميترسم از اين نوع.....ا

اشتباه

هميشه حس م بر چيز غلطي بود در همه ي با تو بودن ها
شايد فهميدم!!!
اينكه خوب بود من را ناگهاني و بي مقدمه نمي ديدي، نمي ساختي م در ذهن ات..... و خوب تر كه همه ي اين ماه ها بي قضاوت مي شناختي،، و هيچ م نمي انگــــــــــــاشتي...... كوتاه به اندازه ي همان روز آخر..شايد
و يا به اندازه ي همين صفحه حداقل


دير بود...دير شد......دير!!!!!ا

Friday, July 3, 2009

فرا غم

گرتا براي من زني هس كه ياد گرفته چه طور در سكوتش گـــــــريه كنه ...

و اين يعني غم انگيزترين بخش زندگي يه زن ..!!ا

Thursday, July 2, 2009

اروتيكه هاي من


گفتم به هش
اروتيك ترين صدا تو ذهن م

زماني بود كه دخترك زير نور شمع و مست هنگام جدايي هميشگي از شوهرش با خواست خود!!!از عاشقيت او گفت، زماني كه به مرز پوست مي رسيد..و عاجز مي شده ازتزريق در لايه ي دروني تراو
و اروتيك ترين تصويرم...
عكس توك يه ماركر قرمز با موهاي ريزي در اطراف نوك

هر وقت عكس رو نگاه مي كنم..بوي غليظ جوهر قرمز،،،پرم مي كنه!!ا



نفوذ


به دختره گفتم...تازه زمان ِ فاصله!! ..براي هميشه،...آ... مريضي ت آروم اروم عود ميكنه ، انگـــــاري كه ديگه چيزي تو رگ هات جاري نيست...

و ناباورانه مي فهمي چه قدر با عصاره ي حيات تو آميخته بود!!!!آ

آميخته بود؟؟؟؟؟!!!!ا

عادت ديرين


زن تمام بعد از ظهر رو صندلي رو به در مي شينه و خيره مي شه به در.....و در جواب م با انگليسي دست و پا شكسته ش مي گه ..من منتظر پسرم هستم

و چه قدر بعد از ظهر هاي اينجا طولاني ان...طولاني و خاموش


سعي مي كنم...پيرزن تنها و پسر تنها ترش حداقل به من عادت نكن..به من و به مهرباني هام....مي ترسم ازين عادت ديرينه



Wednesday, July 1, 2009

شهري نو


پيرزن ، دو صندلي داره ...يكي كنار پنجره س ، بزرگ و چوبي بانقش هاي سلطنتي از سوئد..و ديگري اون ور تر ...تو هال رو به كاناپه ي بزرگ كه هيچ وقت كسي روش نمي شينه

و اون مسافت اين رو رو با ويلچر در رفت و آمده

اين خونه..قدمت صد ساله داره و همه چيز توش بوي صدها سال پيش رو ميده
و من غرق در پرتره هاي آويزان از ديوارها، كه هر كدام قصه ي نسلي رو با خودش نجوا مي كنه

مي هراسم از تنهايي چون تنهايي اين زن




.

Sunday, June 28, 2009

براي هميشه

دارم از اين خونه مي رم...و از اين شهر

و از همه ي خاطره هام
انگار تنم....روحم !!!! داره چن تيكه مي شه.......دارم مي ميرم
آررره .. ه
شايد
.
.

در همين نزديكي هـــــــــــــــــــــــــا...شايد

دستم تو گوشامه.....پرنده هاي دريايي بدجور جيغ مي كشن...اين روزا

Saturday, June 27, 2009

هیچ دوست داشتنی تاب نمی‌آورد فاصله را



آخرين لحظه هاي بودن ات، تو خونه ي اون پروفسور پير...بحث سر نام كوچه اي بود بيست سال واندي پيش.....و من سرتاسر نگاه و سكوت

فضاي اون لحظه م اندوهي بود مبهوت كه با نفس كشيدن هر ثانيه اش ...عميق تر و عميق تر مي شد
يك هفته گذشت؟
نه يك ماه ؟
شايد يك سال !!!!
و به زودي هم عمري خواهد گذشت

*** اين جا

پونه ها رو لگد نكنيد

با هاش كه چت مي كردم مسافت ها دور..ر.ر...از اتفاق شنبه...خون و كتك و چيزها گفت......و اينكه هنوز بدنش درد مي كنه و حس هاش فلج
و منگ
مي فهميدمش....تجربه ش رو داشتم...زماني دورتر....در اون تير جاودان
..........
و داشتم به يك ماه پيش مون فكر مي كردم

يادته دختره!!!!!!
به يك ماه پيش عالي
تدارك سفر و زندگي باهم...تو زيباترين شهر اروپا...اميد ، خنده و خنده........روياي كشوري بهتر و ازادتربراي سرزميني كه دوست ش داريم....ويزاي هر دومون رد شد.توسط دولتي ديگه، و حق زندگي معمولي مون توسط دولت همون كشوري
كه دوستش داريم.....به خاطر حق زندگي....بدن هامون رو زخمي و روح هامون رو زنداني مي كنن

و كدام نقطه ي رويامون...كشتار و خشونت بود......برادر عليه برادر؟؟؟!!!!
و باز
كجاي اين جهان ما مكاني ارام خواهيم داشت، روزي...شايد

تا آزادي و آسودگي رو بنوشيم...هر چند دقايقي


بيا دوباره به زيبايي ها فكر كنيم
مي شه؟؟؟!!!!!آ

Friday, June 26, 2009

...

روبه روي هم كه نشستيم
دستم لغزيد بر تمامي زنانگي هام

زن بودن م و دوست دارم و حس هام رو..گرم و شكننده...... براي زندگي م نه!!!! بايد منطقي باشم
و اون تكرار كرد
اهوم
بايد منطقي باشي ، بايد منطقي بود

Wednesday, June 24, 2009

بازگشت

دور مي زنم برمي گردم و مي شينم
عجيب دنبال بهانه يم براي برگشتن
و احمقانه دارم مقاومت مي كنم

مي دونم در برگشتم هيچ نيست
و در موندن هم
......

Monday, June 22, 2009

دختران ايران


جيني دقايقي ممتد خيره شد تو چشم هام و با همون خنده اك هميشه گي ش گفت...چشمان شما دخترهاي ايران آونقدر حرف و احساس ناگفته داره كه دوست دارم ساعت ها زل بزنم به اين دنياي پر رمز

جني راس ميگه...چشم هاي دختركان ايران پر است از حرف ها و احساس هايي كه هيچ وقت ياد نگرفته ن راه هايي هست براي فرياد زدنشون



**عكس ندا آقا سلطان..زماني كه هنوز باد موهاش رو تا اوج حس هاش مي برد..و حالا ا ا ا.آرام بخواب دخترك

Sunday, June 21, 2009

دخترك از لندن برگشته
چند روزي پيش من هست
بيست روز خوشگذراني تو شهري كه شايد به خاطر ايراني بودن م اجازه ي ورود به من ندادن.....

و هي دوستاش زنگ مي زنن و تمام صحبتش راجع به بازي گلف، برنامه هاي تغيير شغلش...اپلاي كردن براي رشته اي كه بتونه راحت تر تفريح كمنه
...و ياد گرفتن اسنوبورد ژانويه ي بعد و.....

و ذهنش فراتر از اين ها نمي ره

و من آروم و قرار ندارم..به خاطر تمام فكرهام و مشكل ها و اتفاق ها م كه از درگيري خيابون هاي كشوري كه ازش فراري م دادن تا ندادن ويزا و تموم شدن پول و هزار و يك چيز ديگه هست به غير از اون چيزي كه يك ذره خوشحال و شادم كنه و به من زندگي ببخشه

چرا اين همه فرق هست...بين من و اين دخترك

ضد ضرب

نوشته اي از آرش

Saturday, June 20, 2009

سي خرداد 88

و مردم دارن تو خيابون ها سلاخي مي شن

...حالم بده....بد

حال همه مون بده

بد