Thursday, November 19, 2009

روياي نقره اي من

دستم رو سفت فشار ميده، كه با خودش، همراهيم كنه، بارون نم نم صورت و موهام رو خيس مي كنه
و از مستي شراب جلوتر مي ره
-I can't stop you...never, so you know

- everything and nothing

صورتم رو مي گيرم سمت آسمون...تا بيش تر مست شم

قدم‌هاش رو آروم مي كنه تا من در نرمي قدم هامون بيش‌ تر خوشي كنم

Tell me! how it looks like, I'd love to accompany....

مي خندم....نمي توني..مال منه..درك نمي توني

تلاشم رو مي كنم، حداقل براي گوش كردن
آخه اون‌جا كلمه نداره

اين خيابون جديدت چه قدر شبيه خيابون من هست..اين خونه..اين آپارتمان هاي سه چهار طبقه..اين منطقه چه حس آشنايي داره برام

شونه هام رو فشار ميده
و شهر امشب عجيب درخشان و براق هست

صداي بارون رو برگ هاي زرد كف زمين
انگار سال هاس كه اينجا بوده ام
انگار سال‌هاست كه اين‌جا بوده ايم


شايد از شب تولد اون روياي نقره فام


چه قدر خوب همه چيز هوشمندانه دارن من رو به سمت روياهام هدايت مي كنن.......بازم مي گم

روياها زياد دور نيستن، فقط اونا رو ثبت كن، بعد كم كم موقعش كه شد مي چيني شون

ميوه هاي زياد شيرين

skål


سومين جمله ي آهنگ " نمي خواهم بدون تو زندگي كنم "رو كه خوند ماركوس فنلاندي هم دست از خوردن كشيد و مثل همه ناباورانه خيره شد به او..... دانشجوي سال آخر دكتراي چالمرز يا به قول سوئدي ها شالمرز...حاضر تو همه ي مهماني هاي كاروكه ، قبل از خوندن هر كس براي خودش هم سرا انتخاب مي كرد نوبت او كه شد نوم گفت ....مي توني يكي رو انتخاب كني

رو كرد به من كه گيلاس شراب دستم بود، مي خوام باتو بخونم

گيلاسم رو زدم به گيلاسش، اسكاول........هر وقت شرابم تموم شد ..اوكي

تا آخر مهماني رفت و آمد، براي همراهي،..... و هنوز يك قطره از شراب ته گيلاسم برق مي زد


Monday, November 16, 2009


، شده مادينه ي نهايت غمناك
كه شكوه زنانه‌اش هنوز هم با همه‌ي
رنج، اندوه و درد
تو ظرافت انگشت هاي بي رمق، سياهي چشم هاي براق و موج موهاي به هم ريخته ش

پشت همه‌ي اين ها به من لبخند مي زنه

باشكوه ترين زن دردمند


** روزهاي درخشان براي تو و من در راهند

گوتبورگ رو تو گوگل كه سرچ كني عكس هاي شهري رو مي بيني روشن با آفتابي در حال درخشش...ماهايي كه اينجا زندگي مي كنيم مي دونيم كه اين پانزده درصد تصوير گوتبرگه..باقي روزهايي دل گير و ابري و تاريك

فيلم هاي ايراني كارگردانان بزرگمون از ايران، كه تو سينماهاي بزرگ خارجي نمايش داده مي شه..همه از زشتي ها و تلخي هاي ايران مي گه كه ذهن اروپايي ناآشنا از ايران ، فقط تاريكي و زشتي رو مي بينه
چرا؟؟
در حاليكه ...ماها برخلاف اين تصاوير خوب زندگي مي كنيم و شاد هستيم
و واقعان زيبايي هاي منحصر به فرد مون هنوز هم موندن

تو خصوصي ترين فضاهامون....آ

فرا كلمه


آن چيزي كه مي بيني و تلاش مي كني نشون بدي.... زمان هايي كه كلمه‌ي مشترك نداري

و اين استحاله‌ي كلمات رو تو چشم ها، حركت لب ها ....لمس پوست و مهم تر "در عمل" رو بيش تر مي پسندم

انتقال " مهرباني " در واقعيت


و من دارم عاشق سوئدي خوش خط و خال مو هويجي مي شم
....
تصورم اين بود كه فراتر از كلمات دنياي غريب دست نايافته ي هست زيبا و بكر......ولي تازه فهميدم كه فراتر از كلمات من....چيزي هست به نام همين جا..چيزي كه لمس كنم، بو كنم و با همه ي وجودم ببينم و حس كنم...
چيزي كه به من هديه مي شه

اين تجربه ي جديد، جريان همين ها و تبديل اون به حس و يا همون پديد اومدن حس " از نتيجه ي كاري براي خاطر من "...اين روزها درگيرم كرده


شيرين هست و به قول ناتالي ...مي ارزه


Saturday, November 14, 2009

لوئيز

دعوتش كردم شنبه براي ناهار
عذر خواست، كه شنبه ظهرها با خونوادش ناهار مي خوره

لوئيز دخترك بيست و پنج ساله ي سوئدي در همون شهري كه خونوادش زندگي مي كنن زندگي مستقل دانشجويي داره

Thursday, November 12, 2009

...

پدر و مادر يوهان از شمال سوئد اومدن براي كمك كردن به هش
يوهان داشت آپارتمانش رو عوض مي كرد

Saturday, November 7, 2009

pms


براش پي ام مي ذارم

tack så mycket lila socker , you made my this PMS, the happiest one I ever had...
yes you did.....

و من چه قدر به اهميت دادنش نياز داشتم

times

غرق مي شم تو مقاله ش كه برام ميل زده

African - American story tellers تو اون قسمت
مفهوم ايونت و زمان، خصوصان الان كه خودم رو تئوري هاي زمان دارم كار مي كنم
when the events express the time
مي خندم از اين مفهوم جديد كه تو كلم پيچيده
...
currency trade غرقه تو اينوست منت گيم جديدي كه راه انداخته و
نگاهم مي كنه
-my events express my time...
-yes and my times express my events and that 's why you are a spontaneous girl!!

ولي نظم احمقانه ي هم دارم
و مي خنديم
احمقانه




*يك مثال ساده مي تونم به حركت مي ني بوس ها اشاره كنم كه زمان حركت وقتي هست كه مي ني بوس ها پر مي شن..يعني ايونت تعيين كننده زمان هست

ولي زمان حركت ترم/مترو فيكس شده و تردد ادم ها با زمان صورت مي گيره *

delay


موقع خداحافظي ، سفت تر از دفعات قبل در آغوشم گرفت ، گونه م رو چسبوندم به گونش
چروك هاي پيري ، مبارزه براي زندگي، و تلاش براي بودن توي ده درصد دنيا..براي بقا
زن بودنش و....تلاش چند ده ساله براي تغيير تفكرها
و تئوري ها و فرضيات ثبت شده ش
و داستان عجيب اولين بوسه ش ‌ازهمسر سوئديش....و محلش....



و تنيده گي غريب اين دو بوسه با تاخر چند ده ساله
و اون پسيو هاس كوچك و دوست داشتني
و من و او
و آينده‌ي من

و دوباه..بازي غريب مكان ها
و من

و مهر بي حد سوئدي ، آرام وگرم

......
فقط شنبه ها بذار غرق شن تو هرزگي شون
..
رازش همينه ه ه
مي خندم
صداي موبايل مي آد
.....
I was to text !!!
you really make me happy.........pussar!

Thursday, November 5, 2009

گيس طلا


نمي دونم چرا اين عكس من رو ياد مرحوم گيس طلا مي ندازه

رقص


براي اولين بار
سير، تنگاتنگ تن مردي، در حضور همه، رقصيدم

مردي كه رقص خوب مي دونست
و من رو هم


Wednesday, November 4, 2009

ميناروتي

خنديد و گفت...هيچ وقت در مورد چيزي تيز نظر نده...
ده درصد ادم ها زندگي مشترك خوبي دارند...من روزي خواستم جزء اون ده درصد باشم

تو هم چيزي رو كه تو رويات هست بخواه

و من به روياهام فكر مي كردم

خيلي وقت بود عميق به اون ها فكر نكرده بودم

Friday, October 30, 2009

ارزش

- I will make the dishes..
و ظرف ها رو هل داد توي آب كف آلود داخل سينك
نگاهم چرخيد روي لوئيز و مايك ونلز

و رسيد به ادام...در حال ظرف شستن

- برمي گردي
- نمي دونم هنوز
سخته با تمام چيزهاي بد...برگشتن و دوباره شروع كردن
....نگاهش از روي ظرف ها چرخيد و خيره شد تو چشمام
- چيزهاي قشنگي داريد دختر، چيزهايي به ارزش‌مندي ارزش

صبح زود توي ترم...سرم روي شونه هاي لوئيز بود و فكرم پيش ارزش هايي كه ادام تو چند ماه اقامتش تو ايران، اون ها رو پيدا كرده بود

ارزش هايي به ارزش مندي ارزش، شايد!


Thursday, October 29, 2009


طبيعت بكر و دست نخورده، همون جور كه بوده و همون جوركه قرار است لذت برده شود
و
اين اوج لذت هاي پنهاني مي شه وقتي

اون طبيعت انسان هست


Saturday, October 24, 2009

اجتماع

جالبه كه ضعف هات وقتي از لاك خودت بيرون مي زني به يه اجتماع شلوغ، يكي يكي از اون ته مي زنه بيرون
سوراخ هايي به اندازه‌ي تمام سال‌هاي زندگي ت

Wednesday, October 21, 2009

عكس

خيلي زمان نمي بره كه يه عكس برات، شروع به متولد شدن كنه .. و رشد كنه و هر روز زيبا و دلنشين بشه
و اون وقت ميون تموم ناآرومي هات
اون عكس ، كوچولوكوچولو ، پر و آرومت كنه

Monday, October 19, 2009

پرواز عمودي

گفتم مي دونم كجام الان

و براش تصويري از زندگي م كشيدم

زندگي من پرواز عموديه سومه

جداي از پرواز شازده كوچولو و جاناتان سگووال
من اين جام ، زياد دور نيستم، دارم لذت پرواز عمودي رو تجربه مي كنم و بر مي گردم براي شستن بالام، به همون رودخونه‌ي كوچيك كنار خونه درختيم
.......
كسي رو مي خوام كه مثل من شنا رو ياد گرفته، دويدن رو تجربه كرده و لذت برده.. و گاهن تو پرواز هم همراه خوبي باشه و گاهن تو دويدن به سمت خونه درختي ،

اون جايي كه من الان هستم

هدف فقط پرواز عموديه و پرنده ها هيچ وقت فرقي با هم ندارن

پرواز من ، شكل سوم پرواز هست
درست مثل همه ي چيزهاي سوم تو زندگي م

خنديد
yes I know you need a nice one...
.......
دارم به شكل چهارم فكر مي كنم
پرواز عمودي نتها

Sunday, October 18, 2009

شايد ..آره


بعضي وقت ها بردن..همون كاملان باختن هست

شايدم نه