موهاي ژوليدم رو دونه دونه باز مي كنه
حواسم به تلويزيون هست به مسابقه ي همه مي تونن برقصن
آروم مي گه اصلان مي دوني چه قدر زيبا هستي
وقتي كه كثيف و حموم نرفته اي ، با موهايي كه دقتي در اون ها نبردي و صورت بي ارايش و لب هاي آويزون و لپ هاي گل انداخته از بي خوابي چند روز
و بدني ضعيف از نخوردن هاي زياد
كه چقدر خوشگلي وقتي همه ي اين ها هست و من همهي حواسم به تو هست و تو حواست به هيچ چيز
Monday, January 25, 2010
ترديد من

صورتش رو مي چسبونه به صورتم و بيش تر من رو در خودش غرق مي كنه...
- امتداد نگاهت غربت خاصي داره
- آره
چرا شك داري
مي ترسم نقطه اي كه وايسادم غلط باشه...چراهاي زيادي هست
- نه نه خواهش مي كنم بمون......
و آروم منو در خودش جمع مي كنه و تو گوشم مي خونه
Jag behöver dig!
و شك ندارم
روزهاي گرم و خوب يه جايي به ما مي رسن
Thursday, January 14, 2010
فضاي رابطههام رو كه مرور مي كنم همه در شرايط نامطمئن و ناامني شكل گرفته ن، شرايطي كه هيچ تعهدي در مورد موجوديتش در چند ساعت بعد وجود نداشتند، هميشه بوسه ي خداحافطي برايم مثل آخرين بوسه هست بي ديدار، و هميشه در اضطراب جدايي و اتمام.....
ترس از اتفاقي كه نيافتاده،
و بعد خودم اين اتفاق رو شكل مي دم به شكل بي رحمانه اي بدون مشورت با ادم مقابل
و بعد فراموشي خود خواسته
و حسي خالي
آدم هاي رابطه م خيلي زود برام آدم هاي معمول مي شن و اين داستان ادامه دار هست..
شايد بيش تر اين برمي گرده به خودم
من زني نبودم كه دنبال رابطه هاي بلند و امن باشم
من متغيرتر از اين ها بودم ...شايد و همين استرس ها و فشارهاي اين فضاها من رو به لبه ي مرز نزديك مي كنند
مرز بريدن، فراموش كردن و گاهن تنفر
الان ها هم همون حس رو دارم
نزديكي به خط مرزي
Monday, January 11, 2010
چرا
صبح ها به عادت خودش هاواره گرين و دونه هاي بادوم و آناناس رو مي ريزه و روش ماست سيب و موز مخصوص رو ، و با يه ليوان شير مي ذاره جلوم
قاشق رو بر مي دارم
- اين تركيب بوي تو رو داره
....
خاصه
نگاه نمي كنه، و سعي مي كنه به بازي من با دسته ي قاشق بي توجه باشه
- مي خواي چي كار كني
- نمي دونم، شرايطم ثابت نيست....شايد بر نگردم اينجا
دوست ندارم برگردي اون جا
- چاره اي نيست
ميتوني اينجا ازدواج كني، مي دوني كه من الان نمي تونم
........
لازم نيست به ازدواج، پارتنر بودن كافيه
قاشقش ول مي شه توي كاسه ش
چرا تا حالا نگفتي
نمي تونستم
نمي فهمم
و تموم اين مدت من تن ها كسي بودم كه مي تونستم كمكت كنم
اهوم
و تو نخواستي
چرا
اشك دختر سرازير مي شه
چرا؟؟؟؟؟؟
Saturday, January 9, 2010
تجربه
امسال يه كريسمس واقعي رو با دونه هاي برف درست عين فيلم ها كه يهو شروع مي شه تجربه كردم
تو جايي مثل فيلم ها با درخت ها، ساختمون هاي قلعه اي شكل چراغوني شده، و رقص پاتيناژ زيباي دختران و پسران
و زيباترين موسيقي كريسمسي
سال نو هم اومد با كلي تجربه كه انگار تولد من براي چندمين بار از همين نقطه شروع شده
با جديدترين تجربه م
و زيباترين در نوع خودش
با مهموني سال نو
يوهان آرام و نرم با دختركي سفيد پوش در قسمت رقص سالن والس مي رقصيد
و آرويد سوينگ رو با لينداي زيبا به نمايش گذاشته بود
با گيلاسي پر از ژله ي توت فرنگي كه با ودكا درست شده بود نشسته بودم و محو اين همه زيبايي درخشان شده بودم
همه چيز مثل روياهاي كودكي م بودن كه از كارتون ها اومده بودم روبه روم..آرام و زيبا
چه قدر دير اين همه زيبايي رو تجربه كردم
Thursday, December 24, 2009
چشماي پف كرده ش رو خيره مي كنه به نقطه اي دور....همون نگاه آشناي نه سال پيش
متاسفم كه نمي تونم همراهيت كنم و حتي...........آآ......دردت رو بفهمم
كشورمان
گيجه از كش دادن من براي برگشت
- مگه كشورت چي داره كه فراريت داده..صرفان چون نمي توني آزادانه الكل بخوري، يا بري مهموني
- كشدار نگاهش مي كنم......همان ها را هم دارم...و بعد هيچ ندارم
و اين هيچ رو اون هيچ وقتي نمي فهمه!...ا
God jul!
زمان هايي كه نياز دارم به بودنش، نيست و ان وقتي كه هستف پرم از تموم چيزي كه مي ناممش ديگري
اين عادت ديرين منه ......
شايد خيلي بده
كريسمس هم اومد
و دومين سال رو تو اين كشو قطبي به من يادآوري كرد
Thursday, December 17, 2009
فكر كه مي كنم مي بينم جوانا ، پاتريشيا، ماگدا و ... خيلي خوب پذيرفته بودند كه پسري كه امشب با ماگدا مي خوابه فردا دوست ماگدا پاتريشيا رو مي بوسه وحوالي ظهر با او مي خوابه
اين دخترها همه چيزشون رو به طرز جالبي با هم شير كرده بودن
Monday, December 14, 2009
تجربه 2
كار پخش روزنامه رو تو يه محله ي خوب سوئدي نشين انجام مي دادم....
اكثرا پير و بازنشسته
خونه ها سكوت عجيبي داشتن..و اونايي كه ستاره هاي نوراني و درخت كريسمس پشت پنجره شون بود اغلب پير بودن
و منتظر
روزنامه رو از صندوق پستي كه مي نداختم انگار
سال هاس پشت در منتظر بودن
درو باز مي كردن
و به بهانه ي روزنامه گرم سلام و احوال پرسي از من
آدم هايي بي نهايت تنها و خاموش
آرزو كردم كاش من سنت كلوس قرمز و سفيد اين محله بودم
شايد ترس و گريه ي بعدم از همون ها نشات گرفته
تجربه
امروز براي اولين بار تو تمام زندگي م در نقش يه پخش كننده ي روزنامه يه محله رو گشتم...
اينكه وقتي خودت رو مي كشي به اين فضا..چيزهايي مي بيني براي تجربه
خوب يا بد
اون موقع تو نه دانشجويي نه دكتر و نه مهندس
تو فقط يه پخش كننده هستي
پولش خيلي ناچيزه..در حد يه بار خريد مواد غذايي
و شش ساعت وقتم رو گرفت
.................................
عصر برگشتم و ناهار نخورده لب تاپ رو روشن
- كجايي ..نگرانت شدم
-داشتم يه كار احمقانه مي كردم
let s not talk about it!
- let s talk about it!!!
نگاهم خاموش رو صفحه ي اسكايپ رو تصوير خودم موند و اشك ام سرازير شد
اشكام به خاطر كار يا تحقير نبود
احساس ناامني و يه جورايي بدبختي با ترس آميخته، داشتم
Saturday, December 12, 2009
Thursday, December 10, 2009
كد

حتي توي حرف زدن
پشت اسكايپ هم
فضاي سكوت بين مون بيش تر از فضاي حرف ها هست
***
دختر چه قدر كدهاي تو زياده......بعضي وقت ها كه مي خوام ذهن آروم باشه دوست دارم فقط نگاه كنم و سكوت وهمين، فقط همين شادم مي كنه
..
گيج م از اين همه تلاشش براي حفظ من
hug me
نگاهش مي كنم از پشت مونيتور، كيلومترها دور
نگاهم مي كنه
مكث مي كنيم و خيره به هم
آروم طوري كه نشنوم مي گه
مي خوام بغلت كنم
و من خودم رومثل هميشه مي زنم به نشنيدن
چي
و آروم جوري كه بشنوم
A...nothing!
و روزهاس شده داستان من و تو
Wednesday, December 2, 2009
چتر
دومين بار كه ديدمش، لباس مردانه تري تنش بود ، بلند و قوي تر از قبل..... بالغ تر اون شلوارك كرم و تي شرت آبيك بار اول...
اومده بود براي قدم زدن اطراف درياچه
نگاهم به آسمون چرخيد
هوا هواي بارون بود
تميز و لطيف
چتر بزرگي داشت،
نگران خيسي نباش، براي هر دومون جا هست
خنديدم و چتر رنگي رنگي كوچيك م رو نشونش دادم
I have mine.....
Monday, November 30, 2009
تو
بر مي گرده و با خونسردي معمول لبخند و
" براي اتفاقي كه" ممكن" هست نگران نباش
و سرش رو مي گيره سمت سقف.....زندگي دور نيست......جاي خاصي نگرد...تو همين اتاق هست
نگاهش مي كنم
از همون فاصلهي كيلومتري
آدم روياهام هست ؟
آره..!!!.
و جمله هام براي ويكتور رو كپي مي كنم
براش
با مفهوم "تو" مشكل دارم....
اين "تو" كي هست
و بازم فكر مي كنم دليل كافي دارم؟؟؟
براي حس خوشبختي م
Monday, November 23, 2009
من عكاس

روزي صد بار عكساشو مي بينم...روزي صد بار روزها و شب هام رو باهاش مرور مي كنم
و دلم براش تنگ مي شه و فراموشش مي كنم
و تو همهي اينها ، بي قرار دنبال اون تصويرم كه فقط من جاودانه ش كردم
چيزي كه من دارم و هيچ كس ديگه توان لمسش رو نداره
براي هميشه....عميق و لذت بخش
و دوباره مي كردم ...
چرا هيچ دوربيني نمي تونه اون تصويري كه من ديدم...ته چشماش...اون ور پوست..اون تصوير رو جاودانه كنه
شايد اين بار پيداش كنم
jag vet inte.........
گم شدم.....ديگه سرزمين ندارم، زبان ندارم، مكان ندارم
گم شدم
گم تر و معلق
hold me for a while............I need it...you know?
Sunday, November 22, 2009
تو در ميان گل ها، چون گل ميان خاري

بانوي ناخن سرخ من مدت هاس كه موهاش پريشون ، شونه مي خواد و دستاي مادربزرگ كه آروم آروم اونارو ببافه و بياد پايين پايين
يكي ، دوتا
يه بافهي طناز رو شونههاش.....شايدم دوتا
سه تا............به اندازهي همهي اون روزها......
بانوي ناخن سرخ من.....دستاش جون ندارن..موهاش ...آآآآآآآآ
غمش پيچ در پيچ....... مثل پيچك..ته دلش
بانوي ناخن سرخ من اشكاش كنج دلش گم شدن
مثل همهي عكساش
لاي زندگي
بانوي دل فريبم...........كجايي؟؟
Saturday, November 21, 2009
ليديا

تا آخر فيلم ليدياي سرگردان و نظارهگر، من بودم
در تقابل گذشته و حالم و تضادي كه ريشه مي دواند در ذهن و بزرگ مي شود
مي شود عاشق م را به آغوش زن ديگر بفرستم، مي شود شبهاي هرزگي ش در بار و كلاب را تا نيمه به انتظار نشينم، مي توانم بوسهها و هم آغوشي هايش را ببينم
در حاليكه خود نمي توانم
و هي جستجو كنم بهانه ي " دوستش نداشتن"
..
مي توانم لبخند بزنم
و بي خيال سر بخورم تو گرماي تنش كه
hold me just one second more
**La Notte, Michelangelo Antonioni.